مادامیکه درگیر گیره ی بالا ییم بیجا می روییم
خستگی از شانه ی صندلی رخت خودش را روی شانه ی پشت بام ما پهن می کند به طمع آفتاب
و آفتاب
آفتابه ایست که هیچ کارگری خود را با آن در گیر نمی کند
در گیره ی بزرگیست چسبیده پشت ناف این جفت
جفت یا طاق کسری هنوز کارگرانی را لابلای خشت های خود به یادگار دارد
یادگاری
همین جانهای حقیریست که از خیابان به بیابان می ریزند