تبليغاتX
نا خدا و دِریا

 و اتوبوس هاي خاورميانه راه خودشان را می روند*

                

در خاوری دور پیاده می شویم

با چشمهای بادامی

و خیره می شویم در مجمع الجزایری که دورمان نشسته است

لباس راحتی  فراموش نشود و تلویزیون

و رقصهای محلی

در چشمهای بادامی تو

و شکوفه های بادام

و شکوفه های بادام

و شکوفه های بادام

دشت از ملال تو پر بود وملحفه ها از تو خالی

ملکه زنبورهای من بودی در دشت های دور و بادام

دور نبود

دوری بود که در دشتهای بادام زدیم

و بادی که در موهای تو

نخل های مرا به  تَـش باد ها آموخته کرد

 

بادام های تو در فوجی یاما

اتشفشانم در خاورمیانه

 

دشتی نبردیم

چشمهای تو پشت خاوری بود و راه

 دنباله ی خودش را گرفت .

 

 

 * سطری از شعر نمیدانم نسرین الهی یا محدثه نیری


توپولوف روسی

1

جنگل این شهر میشوم

میشوم گردن این شهر

زرافه ای  که در من بود برای شهرآشوب این بندر گردن میکشد. 

2

مسافرت با توپولوف همیشه مرا یاد مهمانداران تپل روس می اندازد

ماتریوشکا و آدمهایی که توی خودمان

آقای کاپیتان چرخهایش باز نمی شود در من

3

زمستان همیشه پشت پنجره می نشیند

و مهماندار کنج اتاق

 در شرجی بندرهامان کز کرده ایم.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط جواد سجادی راد |