و چکمه هایتان به خون دهان ما آغشته است
ما برای پوتین های شما عقربی کنار گذاشته ایم
حالا اگر فكر ميكنيد هر كجاي اين ماشين لگد بزنيد خاموش مي شود
سخت بيراهه مي رويد
ميله هاي شما براي بافتن كافيست
ما به آهن فولاد خو كرده ايم
باور كنيد ميله هاي شما از هر كلافي بافيدني تر است
مادامیکه درگیر گیره ی بالا ییم بیجا می روییم
خستگی از شانه ی صندلی رخت خودش را روی شانه ی پشت بام ما پهن می کند به طمع آفتاب
و آفتاب
آفتابه ایست که هیچ کارگری خود را با آن در گیر نمی کند
در گیره ی بزرگیست چسبیده پشت ناف این جفت
جفت یا طاق کسری هنوز کارگرانی را لابلای خشت های خود به یادگار دارد
یادگاری
همین جانهای حقیریست که از خیابان به بیابان می ریزند
هنوز در چله نشسته ایم
و مَد
که دایمن لای نخلها و لوله های ِ گاز
ترش میکند و بالا می آید
دستمان را بردیم پس ِ سَرمان دستی بود
بیرون کشیدیم گلیم و گلو
قلوه ای سنگ سنگینی کرده بود
مانده بودیم روی ِ آب
وساحل در دور دست نمایان نبود وَ همین همه چیز را بر آب میداد
تر س را توی گلو آب میداد
بودیم
هنوز بودیم
به عرشه آمدیم
کوسه ها رفته بودند صید نهنگ
و ناخدا بند را به آب داده بود
سکان را به آب داده بود
ترس را توی گلو آب داده بود
سر سپردیم به آب
به مرغهای ِ دریایی
وموج ها که پر از صابون روی آب لیز می خوردیم
ـ خاطرات October در باران
این روز های ِ باران مدام در کوچه برف میبارد
وبارانی مدام روی شانه ی ِ همسایه ها جابجا می شود
گلهای سفارشی در میان جنگل آدمها
شعرهای سفارشی
بوسه های سفارشی
وپند های سفارشی
بندِ اُرسی های ِ تازه ی ِ شهر است
باجی کنار کرسی مشغول است
دلمان به چک چک ناودانها آرام میگیرد و دریا در دور دست
به عرشه آمدیم
تخته پاره ای پشت سرمان
کمر تا گلو گیر است
و دلفین ها برای ما خود کشی کردند
رویای زنی همیشه درخلیج
پری های د ریایی وقتی دریا بارانیست
در شنها به خواب میروند
دلفین ها دریا را گم کرده اند
تورهای ِ برآمده از صبح مردی را با خود به ساحل آوردند
پری دریایی در اُرسی های ِ تازه از خواب بیدار میشود
نفس در گـلو گـیر است.

یعقوب را بچرخان دور سرم
یوسف را بالا کشیدم در چاههای دماغم وَ
فرشته ها را پیوند زده ام با نای
اُق می زنم
فرشته بیرون می افتد و کلاغ
کلا غ / شکل تنهایی من بود و آن کلید
دری را که باز کرده بود / تورا ازخود نداشتتم
راه نمی داد / کلاغ تر
کلید کودکی بود که دنیا آوردی
تو راست خیابان را گرفته بودی وَ
چپ اندر قیچی رژه می رفتیم
با زره و کلاه خود و کلاغ
کلاغ / قار قارم
میرسید به گوش اجنبی
کلاغ می فرستاد / بوسه / و من از راه دور
بچه های اَجنَبی در خیابان
ماشین ها
و چپ اندر قیچی
رژه تمام شد .
o
راه آنروزمان را نوشتم / در بالا
قارقاری پریده بود
بود / وَ نبودش گوشه اتاق / آسایشگاه
با دوستان دوران سربازی ام
سر ها یی همه تراشیده از بیخ / دستور جدید بود
در دستور جدید اجنبی مضارع من بود
دستور:
- احترامات
احترام به درجات ارشدتر چه در محیط نظامی و چه در حاشیه های متن
به مقامات بالاتر الزامیست
o
و کلاغها در آسمان رژه می رفتنند
با آان لباس های مضحک راه راه از درشدم بی تو
قرار نبود / در آسایشگاه / نشسته بودم با کودکی که توبه دنیا آوردی کلنجار می رفتم
وَ
تو
کنار میز عصرانه با دو فنجان قهوه هم نه با موهای آسمان بازی داشت با کلاغهایی که من بزرگشان کرده بودم
o
اُق می زنم در پارک
در پارک بچه های خیابانی ،اجنبی و کلاغ ها
می رسند نامه ها که پست نکرده ای
قار قار / غار / می افتد پشت این سطور
یعقوب می افتد به چاه یوسف کلاغ را در چاه کشته است
وَ تو را
وَ قارقار
می خندیم
با سربازانی که سرهایشان را تراشیده اند
و چپ اندر قیچی رژه می رود
و احترام می گذارند به آسمان ...
فروردین هشتادوسه

بمی نبوده ام یا بمبی که در گوشه کویر، دهان زمین باز شود و دامنش رابتکاند روی بم با بم ترین صدا .
همیشه ورود به دنیا سخت است باید یک تکان عظیم به همه جا داد و یک زلزله را در خودت بسازی تا بیابی روی سطح و دنیا را که هست ، که هست همیشه هست نیست و گاهی هست با همین تکان نیست می شود . فاجعه اتفاق می افتد و پیش تر از آن ما چشمانمان را بسته ایم روی دنیا و زمین هرچه می چرخد ما تکان نمی خوریم . خسته می شود تکانمان میدهد و بعد می شود منجیل ، قزوین ، بم و ... جاهایی که باید ببینیم و نمی بینیم چیز هایی که باید .
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید .
دوباره پنج اُم دی ماه عین هزار سال قبل دارد می آید توی ایران واین بار خودش را جوری دیگری به ما نشان می دهد که هر روز پنج اُم دی ماه ساعت پنج وسی دقیقه ی صبح جمعه و هر روز جمعه است . ایران و بم کرکره هایشان پا یین است و به خواب رفته اند . پنج اُم دی ماه همه ناگهان از خواب بر می خیزند که اِی داد ، اِی هوار ،اِی زمین ، اِی زمان ، اِی خدا ،اِی بم ، اِی اِی اِی اِی...
سالگرد فاجعه سر می رسد توی سر رسید ها و روز فاجعه پررنگ می شود همه ناگهان بمی می شوند بمبی توی تهران ، مشهد شیراز و..... می ترکد که بَم . و بعد آنقدر بم بزرگ میشود که کل آدمها را می گیرد اپیدمی میشود توی شهر ، روستا و دهات می پیچد و آنقدر بزرگ می شود که کلی از بغلهایش حاشیه بیرون بزند . حاشیه ها بزرگ میشوند ،از بمی که بزرگ شده حالا فقط حاشیه هایش دیده می شود، نه دیده نمی شود انگار بمی نبود از اول به وجود.
و بم آنقدر طبیعی شده مثال شوخی تلخ بیوه و فرزندش که پدر ، اگر تا صبح آرام بخوابی دست نوازشگر اطلسی وبرگهای بلند نخل ، حالا اگر تا صبح آرام بخوابی.
همیشه همینطور بوده است ، همیشه همینطـور بوده ایم، بمی می آید با بم ترین صدایش زجـه می زند، می ترکد، می پاشد روی زمین ، بلند می شود سمت آسمان ، بم ترین صداهای ما بلند می شود می شود جیغ که بم بم بم .
نزدیک خروسخوان است سر رسیدی که کـوک کرده ایم روی پنج اُم دی ماه ساعـت پنج وسی دقیقه ی صبح زنگ میزند که بم بم بَ بَم بم بَ بم بَ بم بَ بم حالا پنج اُم دی ماه است ؛ بم ترین صدای بم بلند می شود ، جیغ می شود بم که اِی بم اِی بم اِی بم بَسی غم َبسی غم َبسی ناله و ماتم .
ماتم می افتد توی هر جعبه ای و جعبه ای که چیدنش چند ثانیه وقت دنیا را گرفت میشود ماتم وخرمـایش با هــسته ای یا بی آن بیرون می افتـد و می ماند بم ، حالا هـمه بمی شده اند .
- بَم، - بَم عَلِیکُم ، - بَم بِخِیر وَ بَم خوبی را برایتان آرزومندیم ؛ مجری تلویزیون( هوای تمام شهرهای حاشیه ی خلیج فارس تا خزر بَمی است) یک توده پرفشار بم از سینه بمی ها بیرون آمده و به سمت آسمان شما در حرکت است . توی همه ی ِ جعبه ها و قوطی ها عکس بم می افتد ، بم دوباره بزرگ می شود و صدای بَم ِ بمی ها که نبوده اند تا بحال بغض میشود توی گلوی بم توی گلوی بمی ها که بم ... و بغضشان میترکد و توی دفترش می نویسد :
بابا انار بود ، سارا انار ندارد .
شبِ پنج اُم دی ماه ، ماه به احترام بم با تمام چراغهای شهر خاموش میشود مثل هزارها ماهی که توی بم زیر ارگ خوابیدند و بیدار نشدند و بعد دعای ِ بم قبل از شام و دعای بَم ِ بَعد از شام را می خوانند وخرمای بم به هم تعارف میکنند و گوشه ی چشم هاشان اشک جمع میشود که بم ... چشمهایشان حالا خسته شده می روند که بخوابند .
آرام آرام میخوابیم و بم مثل بمبی گوشه ی کویر میترکد و می پاشد روی زمین . بم حالا ما خوابیده ایم بم !! بم گفتم که اگر خواب دیدی، خواب خوش خوشبختی دیدی بیدارم نکن برای باز گفتنش و بم با بم ترین صدایش ناله میکند و ما بمی نبوده ایم یا بمبی که گوشه کویر.
وقتی میخوابیم همه چیز به خواب برمی گردد. صبح بیدار میشویم، یک لیوان شیر می خوریم ، کفشهایمان را می پوشیم و بعد میرویم اداره و در اداره و در کــشوی میز می چرخیم و آنقدر می چرخیم که به خانه هایمان بر می چرخیم . عصر دنبال خرمای بم راه می افتیم که گران شده است و دیروز اینطوری نبوده و بم که اصلن از اول هم نبوده است .همیشه اتفاق افتاده طبیعی میشود و انگار نیفتاده اتفاق بم .
امروز شش اُم دیماه است ساعت زنگ میزند ، مجری تلویزیون هوای آفتابی را برای جای جای این کشور عزیز پیش بینی می کند و سـلام صبح بخیـر ایـران . انگار بم فقط برای روز پنج اُم دی ماه است ساعت پنج وسی دقیقه ی صبح
و بم با بم ترین صدایش هنوز زَجه میزند
و بم با بم ترین صدایش هنوزگریه می کند
و بم با بمی هایش با بمترین صدایشان فریاد می زنند
ما کجای مرگ بم ایستاده ایم
در ارتفاع بی خبری