تبليغاتX
نا خدا و دِریا

  به سارا                      

و چشمهایی که باران بود.                    

 

 

آن شراب مگر چند ساله بود؟

با آن ساقهای لاغر کم خون

باران از آن چشمها نبود؟

 

" به ابرها زده ام تا بیا رمت سارا                    به رودهای جهان می سپارمت سارا

   و چشمه ها سبلان را سبک نکردند               آه ! دوباره آمده ام تا بیابمت سارا  "

 

 

آن شراب مگر چند ساله بود

با آن ساقهای لاغر کم خون

با آن دو چشم درشت سیاه

آقای دکتر

    این شهر لعنتی را هم بگذاریم کنار

    این تخت خالی

    این ملحفه ی سفید که به خودش می پیچید سارا و نیلوفر شده  بود و بالا می رفت از دیواروتخت                                                

    با آن دو چشم درشت سیاه

    چطور؟

 

کنار آمدن

همیشه بود؟         نبود!؟

اما با آن دو چشم درشت سیاه چطور؟

کنار بیاید             برود       ازدست    ازشهر

            از قفل و دخیل وهر چه هست

            از          از برود

دردم از یار است و

درمان نیز            کارساز نبود

                        نه! تمام پَنس ها و سوزنها و چاقوها

                        و نه آن دو چشم درشت سیاه

                        کارساز نبود.

 

"خبر مگر چقدر فوری بود ؟ "*

 

* نام شعری از آرش قربانی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:22 توسط جواد سجادی راد |

 

 

 

 دستانم از التماس درد میکند

اینجای زندگی همیشه تنها بودم

شعری که تویی       

                 با شنهای خلیج آرام نگرفت

تمام روز بودی

و حالا این شبی که منم

این شبی که تویی

این شبی که

 ( بیا دلم تو را تنگ است )

  

پری های دریای

پری های کوچک  دریایی

دیگر هیچگاه سر از اسکله ها  بر نمی آرند

تمام لنگرگاهم به گل نشسته  بلمی نمانده بطی بود که دیروزها مرد

 

ربطی به هیچ کجای دنیا ندارم

به شعر

به سطرهای خودم

دنیا در گودی کمرم میچرخید

دریا چسبیده پشت سرم                  خلیج آرام درشانه هایم لنگر انداخته است

این خلیج حالا پر شده از نفت و گاز و سکو و اسکله

شانه های تنهایی ام درد میکند

                          کمرم پر شده از ماسه     

                         ریه هایم از گاز ترش

                         به سرم نمی زند دریا

                        بدجوری سرم را برده ام در خودم

 

آرش اینها هیچ ارتباطی به دریا ندارد

پری دریایی من به اسکله های نفتی و مردابهای شمالی  خو کرده است

آرش آرش آرش...

- تو چرا تنهایی نمی روی که  بمیری  ؟؟!!

- بودن و باز هم بودن مساله اینست

                                    دستهایم را در این خلیج دفن کرده ام .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:3 توسط جواد سجادی راد |

من یک شیزوفرنیک هستم

کاری از عادل قزوینی                                                                                نقاشی از عادل قزوینی

 

منی به ترکستان است و منی به یک عروس کوچک دریایی در آبهای آزاد

دیشب دو بار دور ازاسکله ها بیدار شدم

یک بار درگازهای ترش ویک بار در گاز های ترش ویک بار در گازهای ترش

کشتی های گاز کش ، کشتی های نفت کش - گازکش ونفتکش فحش های رکیکی است درجنوب -         گربه عزیز

بامن برقص

.

.

.

با من                  دوبار دست بده .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:47 توسط جواد سجادی راد |

 

 

 

دوشام در نگاه به اشیا  از نقطه نظر فلسفی و بوتیقایی  به هنر در حوزه های مختلف هنری – کوبیسم، فتوریسم و امپرسیونیسم- کار میکرده مثلن زنی برهنه که از پله ها پایین می آید شی از قبل به صورت وجودی در بین مردم وجود دارد و وظیفه هنرمند تبدیل شی به یک شی ِ هنری است.

 

                                                                                                               

آبریزگاه: دوشام توالت مردانه رادر نمایشگاه به عنوان ِ  چشمه آبخوری معرفی کرده و حرکت جدیدی را در هنر پدید می آورد. هنگامی مه این کار را برای شرکت در نمایشگاه به نیویورک پست می کند  ،  مسوولان ِ   نمایشگاه این کار را رد میکنند و موقعیت  مناسبی را جهت  دوشام فراهم       می آورند، دوشام نامه ای به مسوولان ِ نمایشگاه میفرستد که پایه تفکرات بعدی  دوشام است .

       

 

 

پاسخ دوشام : من چون پول داده ام ، حق اشتراک داده ام حق دارم در نمایشگاه شرکت کنم تغییری که من در توالت ایجاد کرده ام یعنی یک جابجایی متنی که من ایجاد کرده ام اینجاست که اثر هنری  ارزش پیدا میکند .

بعد از این کار ِ دوشام، اشیا وارد آثار هنری میشوند ، اشیایی که سابق بر این بی ارزش بوده و بدون توجه از کنار آنها عبور میکرده ایم. در واقع دوشام با کارش به انتخاب هنرمند و تعریف جدید هنر و هنرمند می آید. تولیدات هنری را می شکند و ضدیت با ارزشهای روز را با حالت کفرستیزانه می خواهد  هنر را تحت  تعریف جدیدی از کارکرد اجتماعی  آن خارج کند .

دوشام معنای رایج هنر را می شناسد و از آنجا که توانایی ارایه ی تولیدات هنری را دارد سعی داشته تا به هنر به صورت بنیادین برخورد کند و با ارزشهای مجازی هنر مخالفت نماید .

فلسفه بافی های عمومی ما را میشکند و سعی می کند با تعویض جای انگیزه های هنرمند یا به تعریفی یک تولد و مرگ توامان ، موجب خلق یک اثر هنری شود .

پیام دوشام  دو موضوع است:      1- خودش هنرمندی معروف است .

                                           2- مکان ارایه اثر خود را می داند .

آبریزگاه رادر یک موزه یا گالری ِ هنری قرار می دهد و چون مکان تغییر کرده پس متن نیز تعویض شده و شی می تواند  در متن جدید  معانی  و کارکردهای  جدیدی را ارایه نماید . در واقع تعویض متن و نامگذاری  جدید  و جایگزینی مفاهیم و انگیزه های  نو به عنوان ِ یک  خلق هنری محسوب         می شوند . برای اینکه ببینیم این ژست هنری در اقدامی هنری صورت می گیرد یا خیر ،  باید ایده و پیش درآمد این حرکت را در نظر بگیریم .

دوشام توالت را بر می گرداند و اسم آن را چشمه میگذارد ، اسم یک سازنده توالت را هم زیر آن می نویسد و با این کار میخواهد همه را تحتِ تاثیر قرار دهد . وی کاملن آگاهی دارد که چه کاری انجام میدهد و پیش درآمد این کار را دارد و از شی   به  عنوان ِ یک چیز  معمولی  ماهیتی هنری  استخراج می کند کاری کاملن متفاوت که باورها و تابوهای موجود دنیای ِ آنروز هنر را میشکند .

بر میگردیم به ارزش ذهنی یا فن ، موضوع این فن جایگزینیست  ( یعنی برداشتن یک چیز از متن خودش و قرار دادن در متنی کاملن متفاوت ) که از فروید که همدوره ی ِ خودِ دوشام است چشمه میگیرد . – در خواب و نا خودآگاه بسیار اتفاق می افتد .-

در زبانشناسی  فروید دو عامل وجود دارد که در خواندن خواب  و بررسی های ِ ناخودآگاه با آن برخورد می کنیم ، یکی جابجایی  و دیگری فشردگی است . یعنی آوردن دو چیز  متفاوت کنار ِ هم در یک متن در حالتی که این دو کاملن با هم متفاوت هستند . بنابراین بر میگردیم روی دو نوع برخورد زبانی ، فشردگی و جابجایی .مشاهده می شود که این پیش درآمد بر گرفته از فلسفه ی ِ فروید است .

      1-     پیش درآمد کار در ذهن که جابجایی  در اصل اینجا اتفاق می افتد

2-     فرستادن شی به نمایشگاه و نامگذاری که نوعی فشردگی    را تداعی می کند . 

در واقع  خود حرکت ، با پیش درآمد ذهنی  انتخاب هنری  که  توسط هنرمند صورت میگیرد  مورد نظر دوشام بوده است .

انتخاب این  اشیا بر اساس یک ذوق یا لذت زیباشناختی  نبود بلکه بر اساس یک عکس العمل با پایه بی تفاوتی است .پس  بنا براین  خود حرکت با مقدمه ی ِ  ذهنی   صورت می گیرد .  با این مقدمه انتخاب   صورت می گیرد  و  حالت  هنری پیدا  میکند به طوریکه  تمام ِ هنر معاصر تحت  تاثیر دوشام  و این تفکر اوست .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:37 توسط جواد سجادی راد |

 

نويسنده :جاناتان جونز
(منتقد هنري روزنامه گاردين)
مترجم :اميد نيک فرجام
  

پابلو پيكاسو نقاشي بود با طبعي آرام و ظريف كه همواره سعي مي كرد براي عشق معادلي بصري بيابد و از اين لحاظ در عرصه هنر مدرن پديده اي منحصر به فرد به شمار مي رود. او نماد جهاني صلح، يعني كبوتر را باب كرد و كودكان را با معصوميتي بي نظير به تصوير كشيد. و پيكاسو تابلوي "گوئرنيكا" را كشيد كه ترس و وحشت موجود در آن بيانگر تنفر و بيزاري اش از جنگ بود.

 با اين حال بزرگ ترين مضمون آثار پيكاسو خشونت بود. اين كه او دست كم به نظر من بزرگ ترين نقاش مدرن است به اين دليل نيست كه در به كارگيري رنگ ها از ماتيس برتر است يا از مارسل دوشان باهوش تر و زيرك تر است. دليل آن اين است كه آنها تا هزار سال ديگر هم نمي توانستند چيزي مثل "گوئرنيكا" خلق كنند.
پيكاسوي نقاش م
ؤرخ بزرگ دوره اي است كه فيليپ بابيت در كتاب خود با عنوان سپر آشيل آن را "نبرد طولاني" نام نهاده است كه از سال 1914 تا سال 1990 به طول انجاميد. پيكاسو تضادها و كشمكش هاي وحشيانه و خانمان برانداز قرن بيستم را به تصوير كشيده است- از آن جمله بمباران گوئرنيكا در خلال جنگ داخلي اسپانيا و جنگ جهاني دوم كه سبعيتش را او در آثاري چون "سر مرگ" جان بخشيده است، مجسمه اي برنزي كه در سال 1943 با دشواري فراوان در پاريس تحت اشغال آلمان نازي خلق كرد. پيكاسو حتي در تابلوي "قتل عام در كوریا
" (1951) تضادهاي شگفتي را به تصوير كشيده است كه زمينه ساز جنگ سرد بودند.
پيكاسو از خشونت متنفر بود، اما آن را از نزديك مي شناخت. از آن بيزار بود، اما دست كم روي بوم به آن نياز داشت. و او به اين دليل مي توانست چنين دقيق و باورپذير جنگ را نفي كند كه از خشونت خلاقه هنر آگاه بود و به آن اذعان داشت. خشونت در تاريخ هنر عالي اروپا امري حاشيه اي نيست، بلكه در بطن اين سنت بزرگ قرار دارد.
اصلا تولد رنسانس توام با خشونت بود. در آغاز قرن پانزدهم، در شهر فلورانس براي انتخاب هنرمندي كه درهاي تعميدگاه شهر را بسازد مسابقه اي برگزار شد. موضوع مسابقه قرباني كردن اسحاق به دست ابراهيم بود. اثر گيبرتي كه برنده مسابقه شد و اكنون در موز
یم
بارگلو نگه داري مي شود به خوبي نشان مي دهد كه آن چه آن را از ديگر آثار شركت كننده در اين مسابقه متمايز مي سازد خشونت فراگيرتر و قانع كننده تر آن است- حركت خشونت آميز دست ابراهيم هنگامي كه چاقو را بر گلوي فرزندش مي گذارد.
در حيطه سنت نقاشي و مجسمه سازي فيگوراتيو كه در همين زمان آغاز شد و پيكاسو در اواخر قرن نوزدهم بر اساس همان در مدارس هنر اسپانيا تعليم ديد، خشونت اجتناب ناپذير است. بهترين راه نمايش قدرت كنش توان فرسا و همراه با قاطعيت است، و بهترين راه نمايش زيبايي به اجبار قرار دادن بدن در حالتي سخت و پرتحرك.
"بررسي يك پيكره ناقص"، تابلويي كه پيكاسو در سال 1893 يا 94 در مدرسه هنر كورونا از روي مجسمه اي گچي كشيد، نمونه كلاسيك اين برداشت هاست: اين پيكره سر و دست و پا ندارد، و پيكاسو در نقاشي خود شكل عميق عضلات را به تصوير كشيده كه محصول خشونت ناشي از فقدان اندام هاست. باقي مانده بازوهاي پيكره بيننده را به ياد شاخ هاي مينوتور مي اندازد، موجود اسطوره اي نيمي انسان و نيمي گاو كه پيكاسو در دهه 1930 در تابلوهاي خود آن را به يك شمايل بدل كرد. در عين حال او در اين بررسي جوانانه كاري كرده است كه هر هنر آموزي در قرن نوزدهم مي كرد.
هنر نو و مدرن هم كه پيكاسو مدت كوتاهي بعد با آن آشنا شد اين خشونت مرگبار سنت دانشگاهي آن زمان را نكوهش نمي كرد. خشونت در نقاشي هاي امپرسيونيستي و پست امپرسيونيستي به ندرت نفي شده است. با اين حال تاكنون هيچ هنري اين قدر بي پرده و با حرص از خشونت و فقدان عاطفه لذت نبرده است. هنر فرانسه در قرن نوزدهم با عناصر ماكابر و افراطي گره خورده بود. نقاشي هاي اوليه پل سزان مناظري گروتسك است از كشتار و سبعيت. تابلوي "قتل" كه اكنون در گالري واكر در ليورپول نگه داري مي شود ساحلي غمبار در دل شب را نشان مي دهد كه دو ديوانه قوي هيكل بي هيچ دليل مشخصي با دشنه به جان قرباني خود افتاده اند.
شيوه ادگار دگا براي تصوير كردن زنان و نمايش همراه با لذت تمرين هاي توان فرساي بالرين ها در واقع پيش درآمد برداشت راديكال پيكاسو از اندام انسان است. اما پيكاسو هرگز نتوانست تابلويي به دهشت باري تابلويي از دگا بكشد كه در موز
یم
دورسي است و شكارچيان قرون وسطايي را نشان مي دهد كه با لذتي حيواني به شكار زنان پرداخته اند.
پيكاسوي جوان وقتي در سال 1900 در ايستگاه گاردورسي از
ریل
پياده شد پا به درون توفان جنبش آوانگارد بودلر و هويسمان گذاشت كه به خشونت شهواني معتاد بودند. او در آن زمان تازه پا به نوزده سالگي گذاشته بود. در پايان سال 1903 در استوديويي در ساختماني به نام باتو لاووار در محله مونمارتر سكني گزيد و در سال 1907 كه تابلوي "دوشيزگان آوينيون" را كشيد سردمدار تمام نقاشان مدرن شد و اين مقام را تا سال مرگش در 1973 حفظ كرد.
پيكاسو طنز موجود در هنر مدرن فرانسه را وارونه كرد. نقاشي هاي دوره اوليه كارش همه سرشارند از عاطفه و احساساتي در حال غليان. مردان و زنان، كودكان و نابينايان، و موسيقي دان ها همه قرباني اند و شايسته ترحم و دلسوزي. در واقع اصالت پيكاسو در ظرافتش بود، نه در خشونت و سبعيت. بر خلاف دگا كه زنان را با فاصله تصوير مي كرد [با زنان درگيري عاطفي نداشت]، تابلوي زيباي پيكاسو با نام "دختر پيراهن پوش" (1905) كه در موز
یم
تيت مادرن قرار دارد سرشار است از شور و صميميت.
برخي از عاطفي ترين و تاثير گذار ترين آثار پيكاسو تا آخر عمرش در مجموعه شخصي اش باقي ماند و تنها پس از مرگش مردم از وجود آنها باخبر شدند. به زبان روزگار ما مي توان تابلوي "خواندن نامه" (1921) را همجنس خواهانه و حاكي از صميميتي شديد [بين شخصيت‌هاي نقاشي] توصيف كرد. دو مرد جوان و درشت هيكل با كت و شلوار در جاده اي روستايي ايستاده اند تا نامه اي را بخوانند. يكي از آنها بازوي خود را دور شانه ديگري انداخته است. اين تابلو شايد اشاره اي باشد به مرگ دوست پيكاسو، آپولينر، كه پس از زخمي شدنش در جنگ جهاني اول اتفاق افتاد. صلح، صلح. پيكاسو بيشتر نقش صلح را مي كشيد. در تابلوي "رقص در روستا" (1922) مرد و زني عاشقانه و مطمئن به عشق خود مي رقصند.


اما مبهم ترين بخش هنر پيكاسو اين است كه كوبيسم، هنر انقلابي كه او به اتفاق ژرژ براك در دو دهه اول قرن بيستم ابداع كرد، آن چه را به تصوير مي كشد مورد خشونت و آزار قرار مي دهد: خشونت زشت كردن و از قواره انداختن، شكستن تصوير و در هم ريختن جهان. در واقع كوبيسم پيكاسو و براك تفاوت بسياري دارد با آن مدرنيسم هايي كه در همان زمان به تجليل از ماشين و ويراني پرداختند و، در مورد فوتوريسم ايتاليا، جنگ و كشتار را بزرگ داشتند. كافي است يكي از نقاشي هاي كوبيستي پيكاسو مثل "آمبرواز ولار" را با يكي از نقاشي هاي كوبيستي تياتري مثل "مرد جوان و غمگين در قطار" اثر مارسل دوشان مقايسه كنيد تا دريابيد كه پيكاسو چه برداشت متفاوتي از هنر مدرن داشته است.
در برابر لژه و دوشان كه از عدم تداوم بصري براي تصوير كردن پاياني دهشت بار براي انسان در اين عصر ماشين استفاده مي كردند، كوبيسم پيكاسو جديت و انسانيت هنر را نمايش مي دهد. چندگانگي نگاه در كوبيسم، تجزيه تصوير به چند تصوير ناتمام، خشونت نيست، بلكه در واقع بررسي ادراك است. پيكاسو تلاش مي كند پيچيدگي تجربه بصري و غيربصري جهان فيزيكي توسط انسان را آشكار كند.
پيكاسو و براك تصميم گرفتند در كنار پرتره هاي رازآميز خود در ژانر طبيعت بي جان نقاشي كنند كه در واقع ظريف ترين و تفكربرانگيز ترين گونه نقاشي است. وقتي چشم و مغز ما مي كوشند اندك نشانه هاي موجود در ليوان يا يك ماندولين را درك كنند، وزن و ابهام و رازگونگي ساده ترين واقعيت فيزيكي را مي شناسيم. و وقتي در كمپوزيسيون يك ميز اين قدر حيات و شور هست، چه طور مي توان چيزي و مهم تر از همه كسي را نابود و تخريب كرد؟
پيكاسو نخستين بار خشونت سازمان يافته را در تابلوهاي طبيعت بي جان كوبيستي خود نفي مي كند. او ظاهرا به طور تصادفي روزنامه هايي را كه در كافه هاي پاريس مي خواند با گزارش هايي از جنگ كلاژ مي كند كه هنوز هم قابل خواندن هستند. صلح طلبي پيكاسو در اين دوره بيشتر به ضديت اومانيستي جيمز جويس با سياست شباهت دارد: درست مثل جويس كه در اوليس با قرار دادن زبان محدود سياست در كنار كمال يك روز از زندگي يك انسان سياست را به سخره مي گيرد، پيكاسو هم با كوبيسم كمال و بيكرانگي كوچك ترين لحظات را نشان مي دهد. در برابر اين آثار بزرگ است كه روايت تاريخ از جنگ و كشتار دروغي فاحش مي نمايد.
در سال 1931 مردي كه بيست سال پيشتر به لذات بصري و نامحدود اشيايي انگشت شمار روي يك ميز دل داده بود مردي را در وان حمام به تصوير كشيد كه زني با موهاي ژوليده و جيغ زنان دشنه اي را به قلبش فرو مي كند. داويد، نقاش رسمي انقلاب فرانسه، به منظور بزرگداشت ماراي ژاكوبن كه توسط شارلوت كورده در وان حمام به قتل رسيد تابلوي "مرگ مارا" را كشيد كه در مراسم تدفين او به نمايش گذاشته شد، و در اين تابلو او را به شكل مردي معقول و منطقي تصوير كرد كه قرباني زني ديوانه مي شود. پيكاسو با تابلوي "زني با دشنه" معروف ترين نقش از خشونت سياسي در عرصه هنر فرانسه را به كارتوني وحشتناك درباره قتلي شخصي تبديل كرد. او در زماني اين تابلو را كشيد كه خود درگير فاجعه اي شخصي در زندگي خود بود. در دهه 1920 زندگي زناشويي او با الگا خوخلوواي رقصنده به شكلي آزارنده و تحمل ناپذير ازهم پاشيد.
پيكاسو از سال 1925 كه "سه رقصنده" را كشيد تا ميانه دهه 1930، وحشيانه ترين تصاوير هنر قرن بيستم را خلق كرد. مانكن هاي بيصداي هانس بلمر سوررئاليست كه امروزه مورخان هنر آنها را دهشتبار و منحرف توصيف مي كنند در برابر تنفر و وحشت اصيل موجود در نقاشي هاي پيكاسو در اين دوره رنگ مي بازند. آثار او نشان از مردي دارند كه به كشتن فكر مي كند و از كشته شدن در هراس دائم است.
"زني با دشنه" جزيي از مجموعه تصاوير زني هيولاوار با دهان باز در حال فرياد كشيدن است كه كاريكاتوري بي رحمانه از الگا بود. ظاهرا دنياي پيكاسو وقتي پا به ميانسالي گذاشت (او "سه رقصنده" را در 43 سالگي كشيد) تلخ و سياه و غمبار شد. در همين زمان بود كه او به كاوش در ماهيت خشونت پرداخت و با هنرش هر شكلي از آن از جمله تجاوز، قتل، مراسم قرباني كردن، گاوبازي، و هيولاهاي گوشت خوار را روي بوم آورد.
رجوع به زندگي شخصي پيكاسو در اين دوره اجتناب ناپذير است. شكي نيست كه او در اين زمان درد و رنج فراواني را تحمل كرد و از طريق نقاشي انتقام گرفت.
به نظر مي رسد پيكاسو در هنر توام با خشونت خود در دو دهه 1920 و 1930 احساس و عاطفه دوره كوبيستي اش را از دست مي دهد، اما در عين حال برخي از حقيقي ترين و فراموش نشدني ترين تصاوير او متعلق به همين دوره است. و آن چه بيش از همه نظر را به خود جلب مي كند شور و حياتي است كه در اين كارناوال مرگ و نيستي خود را به رخ مي كشد. در تابلوي "مرگ مارا" كسي- شايد خود پيكاسو- كشته مي شود، اما چيزي ديگر از دل اين خشونت زاده مي شود: نوزاد زشت و جيغ جيغوي هنر.
اما به گمان من خشونت در آثار پيكاسو در تحليل نهايي اتوبيوگرافيك نيست، بلكه بيشتر با تاريخ هنر سروكار دارد.
البته همواره پيكاسوي پنهاني هم زير كوبيسم او بوده است. او پس از جنگ جهاني اول به كلاسي سيسم، نظم، و آرامش و صلح روي آورد. اما در دهه 1920 او با آندره بروتون دوست شد، رهبر جنبش سوررئاليسم كه پيكاسو را به عنوان بزرگ ترين نقاش مدرن مي ستود و به تابلويي از او بيش از همه علاقه داشت كه در آن زمان عده معدودي از وجودش اطلاع داشتند: دوشيزگان آوينيون كه نماينده هنري تهاجمي است، پر از خطوط تيز و شكننده، سطوح رو به انفجار، و چشمان خيره و حاكي از جنون.
بروتون با شور و شوق اين تابلو را يه ياد پيكاسو آورد، و تاريخ هم بر نظر بروتون صحه گذاشته است. دوشيزگان آوينيون كه امروزه در موزیم هنر مدرن نيويورك نگه داري مي شود اكنون در تمام دنيا شاهكار پيكاسو قلمداد مي شود و دراين مورد چنان اتفاق نظري هست كه به سختي مي توان باور كرد اين اثر زماني نشاني از شر و بدي تلقي مي شده است. بروتون اين اثر را شمايل كاوش سوررئاليسم براي انقلاب در شب مي دانست.
پيكاسو در سال 1925 آگاهانه خشونت و خلسه موجود در دوشيزگان را در تابلوي سه رقصنده تكرار كرد. او به جاي آن كه تمام و كمال به سوررئاليسم بپيوندد، بيشتر از تفسير سوررئاليست ها از هنرش بهره گرفت و سپس از آن فراتر رفت. سوررئاليست ها كه امر ديونيزوسي و غيرعقلاني را ماده خام هنر انقلابي مي دانستند خود را هنرمنداني ضدفرهنگ در نظر مي گرفتند و افرادي معدود و حاشيه اي چون ماركي دو ساد را قهرمان خود مي پنداشتند. اما پيكاسو بر اين باور بود كه خشونت آييني و افراطي نه مورد توجه اقليت، بلكه قلمروي اصلي نقاشي اروپاست.
به همين دليل بود كه تصميم گرفت پرده مرگ مارا را بكشد. بروتون از ضدقهرمان منحرف و شرم آور زمان انقلاب فرانسه يعني ماركي دو ساد قهرمان ساخت. و پيكاسو نشان داد كه خود انقلاب با تمام مظاهر و فعاليت هاي عمومي و عقلاني اش مانند تصورات و تخيلات دوساد انحرافي و منحط است، و داويد، نقاش جدي تاريخ انقلاب، خود ژاكوبني بود آلوده به خون و جنون و خشونت. تفسير پيكاسو از مرگ مارا شرحي درخشان و چندوجهي است از چيستي تاريخ و شكل پرداختن ما به آن درحوزه نقاشي.

پيكاسو در تابلوهاي دهه 1930 خود سورئاليسم را به تاريخ هنر تعميم داد. سوررئاليست ها در پي آزاد كردن ناخودآگاه بودند، اما نكته اينجا بود كه در نقاشي اروپايي خشونت و شهوت و فانتزي هرگز به بند كشيده نشده بود، و عالي ترين شكل آن را مي توان در هنر شيطاني روبنس و كاراواجو، رامبرانت و برنيني، يعني نمايندگان باروك، ديد.
نقاشي در اواخر قرن شانزدهم و در قرن هفدهم بر مسئله بازنمايي خشونتي متمركز شد كه نخستين نقاشان رنسانس را جذب كرده بود. به اين ترتيب نقاشان باروك مضامين كلاسيك رنسانس از خشونت را گرفتند و به شكلي عميق تر دراماتيزه كردند. تابلوي قرباني كردن اسحاق اثر كاراواجو هنوز هم آزاردهنده است.
باروك بحراني هدايت شده است، و همان چيزي است كه وقتي به نقاشي هاي پيكاسو از مراسم گاوبازي در دهه 1930 نگاه مي كنيم به يادمان مي آيد. پيكاسو تمام عمرش به مراسم گاوبازي مي رفت و از آن طرح و نقاشي مي كشيد، و تابلوهاي او از اين مراسم در واقع بيانگر جامع ترين تحليل اش از خشونت اند. او در تابلوهايي كه در سال هاي 1933 و 34 از مراسم گاوبازي كشيد به آشكارترين شكل به سنت خشونت در نقاشي و هنر اروپا پرداخت. تابلوي "گاوبازي: مرگ يك ماتادور" قطعه فوگي باشكوه است در باب مرگ ماتادوري كه در موجي از پارچه قرمز روي سر گاو به هوا بلند شده است. اين اثر با حركت آهسته و حلقوي اش و همين طور مضمونش بسيار يادآور روبنس است.
نبرد تماشايي و وحشيانه انسان و حيوان از موضوعات غالب نقاشي باروك است. پرده هايي كه روبنس و فرانس اسنايدر از مراسم شكار كشيده اند بيانگر جنون و خشونت مفرط است. حيوانات همچون هيولايند: صورت غول آساي يك خرس كه اسنايدر كشيده و امروزه در موزه سلطنتي قرار دارد به گاوهاي خشمگين پيكاسو يا مينوتور او شباهت دارد.
خشونت بي قيدوبند و رويايي صحنه هاي شكار در واقع به پيش درآمد هنر مدرن بدل شد- روبنس مورد تقليد دلاكروآ قرار گرفت كه تابلوهايش از شكار شير آن قدر مغشوش و آشفته است كه تصوير متلاشي مي شود و فقط انرژي آبستره برجاي مي ماند. در واقع خشونت نقاشان را به سوي جلوه هايي سوق داد كه بعدها به بخشي از زبان رسمي هنر در قرن بيستم تبديل شدند.
گاوبازي هاي پيكاسو مطابق با سنت تصوير كردن گاوبازي در اسپانيا كه گويا استاد آن بود نيست. گاوبازي هاي او به جاي نقد و بررسي جامعه اسپانيا يعني كاري كه گويا پيشتر كرده بود سرگرمي هايي باروك است. پيكاسو در نماهاي نزديك خود از لحظات فاجعه بار گاوبازي بر عناصر اوليه آن يعني زدن و كشتن و لت وپار كردن تاكيد مي كند. گاو شكم اسب را از هم مي درد، دل و روده آن بيرون مي ريزد، اسب و گاو به شكلي بصري در هم گره مي خورند و ادغام مي شوند كه در ابتدا آشفتگي و اغتشاش به نظر مي رسد.
و اين بازگشتي است به پيچيدگي كوبيسم- اما اين بار با يك بعد غيرعقلاني. براي درك تصاوير پيكاسو در دهه 1930 بايد بتوان وارد اوهام و فانتزي هاي او شد، به اين ترتيب واقعيت خشونت در ذهن ما از هم مي پاشد و دوباره شكل مي گيرد. تاثير اين كار شوكه كننده است. براي درك آن چه در نقاشي هاي پيكاسو از گاوبازي رخ مي دهد بايد منطق آن را پذيرفت.
اين دانشي است كه پيكاسو بعد از يك دهه به كار گيري خشونت به آن مي رسد. در واقع خصومت هاي شخصي اين دوره از زندگي او به كشفي زيباشناختي منجر شد. به بيان ديگر، گاوبازي هاي پيكاسو در دهه 1930 آثاري پژوهشي اند. روبنس او را به اين فضاي خيالي رهنمون شد، به دنياي فانتزي خشن و نقاشي شده كه روبنس آن را در شكار يافت و پيكاسو در ميدان گاوبازي.
روبنس از دانش خود از خشونت در تابلوي صلح طلبانه "عواقب جنگ" كه اكنون در فلورانس نگه داري مي شود بهره فراوان برد. در اين تابلو روستايي مي سوزد، زني از فرزندش در آغوش خود محافظت مي كند. جنگ آغاز شده است. پيكاسو در سال 1937 عواقب جنگ را الگوي كشيدن گوئرنيكا قرار داد. زن روبنس كه از فرزندش محافظت مي كند در گوئرنيكا به زن با بچه اي تبديل شده است كه صورتش كاريكاتوري از مرگ است.
پيكاسو از كاوش خود در خشونت نقاشي باروك چيز ديگري هم آموخت. او ياد گرفت خشونت را طوري روي بوم به تصوير بكشد كه بيننده احساس كند خود آن را تجربه كرده و از آن رنج برده است و ديگر تماشاگري انفعالي نيست.
نقاشي پيكاسو از ابتدا تا انتها كاوش و پژوهشي عميق است و كوبيسم بازسازي اساسي ادراك، و پيكاسو در دو دهه 1920 و 1930 با تجربياتش در زمينه خشونت در واقع به كوبيسم تخيل بازگشت. او به همان دليلي جذب خشونت شد كه گيبرتي و روبنس شيفته آن شده بودند. خشونت براي آنها ابزار ديدن بيشتر، حس كردن بيشتر، و دانستن بيشتر بود.

 - سطر هایی  که در بالا مشخص شده به دلیل اختلاف نظر موجود بین من و نویسنده ی این مقاله است که گنجاندن بحث در مورد مارکی دوساد وارایه نظر شخصی در مورد شخصیتی که  مادرانگی زبان ما آن را کم دارد تا ترتیبش داده شود - تا زبان شود - ، جای بسی سخن است غم نان اگر بگذارد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:58 توسط جواد سجادی راد |

به دانشجویان ایران برای برابری و آزادی

 

 

تا آخر *

 

تا آخر تا آخر خواهیم آمد

تا جایی که در    خود را در می نامد

دیوار ساده    خود را دیوار ساده

 

اینجا از تصویر شعری حرفی نیست

از وزن و بی وزنی هم حرفی نیست

تنها یک وزن ِ وحشی در اینجا

جاری است

وزن ِ در ، آن در که مااز آن بیرون خواهیم آمد

وزن ِ دیوار ساده ،

دیواری که پای آن قد خواهیم افراشت

دیواری که پای آن خواهیم افتاد

 

 

جوخه ! آتش ! آتش ! آتش !

تا آخر تا آخر خواهیم آمد

 

 

 

* شعری از ضِلّ الله  ِ رضا براهنی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:26 توسط جواد سجادی راد |

وصیت

 

نیمی از سنگ ها ، صخره ها ، کوهستان را

                                            گذاشته ام

دره هایش، پیاله های شیر

به خاطر پسرت

نیم دگر کوهستان، وقف باران است.

دریایی آبی و آرام را

با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

شب های دریا را

بی آرام، بی آبی

با دلشوره ی فانوس دریایی

به دوستان دور دوران سربازی

که حالا پیر شده اند.

رودخانه که می گذرد زیر پل

مال  تو

دختر پوست کشیده ی من بر استخوان بلور

که آب

پیراهنت شود تمام تابستان

هر مزرعه و درخت

کشتزار و علف را

به کویر بدهید، شش دانگ

به دانه های شن ، زیر آفتاب

از صدای سه تار  من

سبز سبز پاره های موسیقی

که ریخته اند در شیشه های گلاب وگذاشته ام

روی رف

یک سهم به مثنوی مولانا

دو سهم به نی  بدهید

و می بخشم به پرندگان

رنگ ها ، کاشی ها ، گنبدها

به یوزپلنگانی  که با من  دویده اند

غار  و قندیل های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را

به فصل هایی که می آیند

بعد از من ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 19:59 توسط جواد سجادی راد |

مطالب قدیمی‌تر